نویسنده : baran68
تاریخ : دوشنبه 07 اردیبهشت 1394
نظرات 0
آی قصه قصه قصه
 
نون و پنیر و پسته
 
مادری قد خمیده، روی یه قبر نشسته
 
زل زده به قاب عکس
 
اشک تو چشاش نشسته
 
یاد قدیما کرده، یاد همون اتاقک
 
که شش نفر آدمو توی خودش گذاشته
 
چه پیر شده ... شکسته ...
 
دستای لرزونش رو روی لحد گذاشته
 
آی قصه قصه قصه
 
ترکش خمپاره و گلوله قناصه
 
یک پسری که روی، خاکریز ما نشسته
 
گرفته توی دستش، یک پلاک شکسته
 
پی نوشت : عجب روزگاریست ....

تعداد بازدید از این مطلب: 241
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

حساب کاربری ندارید؟