آمار مطالب

کل مطالب : 334
کل نظرات : 49

آمار کاربران

افراد آنلاین : 0
تعداد اعضا : 0

کاربران آنلاین


آمار بازدید

بازدید امروز : 0
باردید دیروز : 6
بازدید هفته : 10
بازدید ماه : 111
بازدید سال : 651
بازدید کلی : 651
نویسنده : baran68
تاریخ : چهارشنبه 26 فروردین 1394
نظرات 0

دلنوشته های یک مادر :


فرزندم...


روزی از روزها مرا پیر و فرتوت خواهی دید... و کارهایم را غیر منطقی!!


در آن وقت لطفا به من کمی وقت بده و صبر کن، تا مرا بفهمی...


هنگامی که دستم میلرزد و غذایم بر روی لباسم میریزد،


هنگامی که از پوشیدن لباسم ناتوانم،


صبر کن و سالهایی را به یاد آور که کارهایی که امروز نمیتوانم انجام دهم،


به تو یاد میدادم...

اگر دیگر جوان و زیبا نیستم،


مرا ملامت نکن و کودکی ات را به یاد آور که تلاش میکردم تو را زیبا و خوشبو کنم...

اگر دیگر نسل شما را نمیفهمم به من نخند!


ولی تو گوش و چشم من برای آنچه نمیفهمم باش...

من بودم که ادب را به تو آموختم،


من بودم که به تو آموختم چگونه با زندگی روبرو شوی،


پس چگونه امروز به من میگویی چه کنم و چه نکنم؟؟؟!!!

از کند شدن ذهنم و آرام صحبت کردنم و فکر کردنم هنگام صحبت کردنم با تو، از من خسته نشو

چون خوشبختی من اکنون این است که با تو باشم

تو اکنون تمام زندگی من هستی...

من، همچنان میدانم که چه میخواهم


فقط برای انجام کارهایم به من کمک کن.


هنگامی که پاهایم مرا برای رسیدن به مقصد یاری نمیکند،


با من مهربان باش


تعداد بازدید از این مطلب: 269
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران